Go to Homepage

وفات پيامبر

بخش ۱

دکتر علی‌ شریعتی



Print

زندگى نامه
شریعتی در یک نگاه
فهرست مجموعه آثار
كتب و مقالات
سخنرانى‌ها
اشعار
انتشارات
گالرى عكس‌ها
ویدئو و صوتى‌
دفتر يادبود
كاوشگر سايت
تماس
صفحه اوّل
English Site

از همه فصل های زندگی پیامبر،زیباتر مرگش است. ما همیشه مرگ های پر سر و صدا را و به قول فیلمی ها «عملیاتی» را می فهمیم، جنگ و هیاهو دارد. کشمکش دارد. مقدمات دارد. صدا دارد. آکت دارد و به قول هنرمندان حادثه زیاد دارد،ماجرا زیاد دارد . اما نمی توانیم یک مرگ آرام را با آن همه عمق،عظمت و زیبایی و آن همه عبرتی،که در آن هست،حس کنیم و بفهمیم و برای همین است که تاکنون مرگ پیامبر کشف نشده است و گرنه برای هر کسی که یک ذره احساس داشته باشد و این چیزها را بفهمد ،مسلما مرگ پیامبر از مرگ حسین تراژدی یی غم انگیزتر،عمیق و واقعا خونین تر است.

احتضار پیامبر یک سال طول میکشد : از حجة الوداع تا لحظه ای که دهانش بسته میشود و در حال مردن و آماده شدن برای مرگ است. در این یک سال تمام رفتارش به گونه ای دیگر است. حرفهایش طور دیگری است . روابطش با اصحاب حساب شده است و هر کدام حساب مشخص و معنی مشخص دارد و در میان آنها،رابطه اش با علی تکیه خاصی پیدا کرده است و نشان میدهد که هم دلواپس سرنوشت این مرد است و هم دلواپس سرنوشت خودش و میخواهد روی این تکیه کند و میخواهد تنهایی او را در بین این «اصحاب کبار» با ستایش زیاد خودش و خصوصیت رفتارش با او جبران کند. در تمام یک سال ،این حکایت را تکرار می شود.

چون مفصل است و همه شنیده اید دیگر تکرار نمی کنم. انسان همواره در زندگی خود را میپوشاند،همواره در زیر نمودی که به چشم دیگران می آید،پنهان است. آدم همیشه یک نقاب به صورت دارد. تنها دو جاست که غالبا نقابی که در سراسر عمر بر چهره دارد را پی میزند : سلول زندان و بستر مرگ. در این دوجاست که فرصت عزیزی یه دست می آید تا چهره حقیقی هر کس را خوب ببینی. به ویژه مرگ.

آدمی بوی مرگ را که میشنود صمیمی میشود. بر بستر احتضار هر کس خودش است. وحشت مرگ چنان او را سراسیمه میسازد که مجال تظاهری نمی یابد. حادثه چنان بزرگ است که دیگران همه در برابرش کوچک میشوند.

روح از نهانگاهی، که یک عمر به مصلحت هائی در آن از انظار پنهان شده بود. برهنه بیرون می آید و مرگ در این نهانخانه را زده است.

مردن نیز خود هنریست و همچون هر هنری باید آن را آموخت.نمایشی سخت زیبا و عمیق. تماشایی ترین صحنه زندگی است. بسیار کم اند مردانی که زیبا مرده اند. من مدتهاست در تاریخ میگردم تا مردمانی که زیبا مرده اند را بیابم و مردن هایی سخت زیبا و با شکوه یافتم. بی شک آنهایی که میدانند چگونه باید مرد ،میدانند چگونه باید زیست. چه برای کسانی که زندگی تنها دم برآوردن نیست،مردن نیز تنها دم بر نیاوردن هم نیست. خود یک کار است ،کاری بزرگ،هم چون یک زندگی.

مردن های بزرگ همه بر یک گونه نیست. هر کس آنچنان می میرد که آن چنان زندگی کرده است. آنچنان می میرد که هست. یکی از مشهورترین مردن ها از آن " وسپاسین" امپراطور روم است ،وی در بستر افتاده است و جان میدهد. افسرانش بر بالینش ایستاده اند. همین که احساس کرده،مرگ تا گلویش بالا آمده است. ناگهان از جا پرید و فریاد زد که یک امپراطور باید ایستاده بمیرد و سپس در آغوش افسرانش سر پا جان داد.سخت پر شکوه است. اما چشمهایی است که که زیبائی ها و شکوه هایی را میبیندکه چندان عمیق و ظریف است که چشمان بزرگ بین آن را نمی بیند.

زیبائی مرگ یک تیمسار را آدم زود میتواند بفهمد ،شکوه ،صحنه پیکار،زیبایی شمشیر ، لطافت مخمل ابر را احساس می کند. اما شکوه یک روح،زیبایی یک تفکر و لطافت یک احتیاج را در نمی یابند.

مرگ محمد از این گونه است : برق شمشیر ،موج خون ،شیهه اسبهای خشمگین و فریادهای قهرمانه رجز ،آن را تزیین نکرده است و از این روست که چشمهای کم سو هرگز زیبایی آن را ندیده اند. دیدار محمد با مرگ چگونه میتواند ساده باشد؟

امسال در نگاه پیامبر ، در سخنش،در رفتارش و کوششهای خستگی ناپذیر اجتماعی اش و نیز در زندگی خصوصی اش،پایان حیات و آغاز مرگ نمودار است.

فرمانده بزرگ تاریخ،سپاه گرانی را که با ۲۳ سال رنج و تلاش شبانه روزی بسیج کرده است. اکنون باید به جبهه آینده اعزام کند. سپاهی که میروند تا جنگی بزرگ را آغاز کنند،همه جا و همه وقت،جنگ با جهل و زبونی ،در روحها و جنگ با قیصر و کسری در جامعه‌ها.

رسالت شگفت محمد پایان یافته است. باید سپاه را برای آخرین بارشان ببیند. یک بار دیگر آنچه را در ۲۳ سال تعلیم داده است را یادآوری کند. یک بازدید کلی،بررسی عمومی مسائل،رسیدگی به جزئیات،تا نکند نکته ای را نگفته باشد،گفته ای را نشنیده باشند. همه چیز در این سفر پیش بینی شده باشد.

یازدهمین سال هجرت آغاز شده است و زندگی پر ثمر محمد پایان مییابد.نخستین کار وداع با مردم است. در مکه کنار خانه مردم،کعبه از دو ماه پیش به همه مسلمانها اعلام کرده بود که هر کس می خواهد با وی حج بگزارد به مدینه آید تا از آنجا دسته جمعی به سوی کعبه حرکت کنیم ، نخستین حج پیامبر است، نخستین حج مسلمانها است که در آن مشرک راه ندارد و نخستین بار است که بیش از صد تن در پیرامون مدینه خیمه زده اند،تا با پیامبر به سوی مکه حرکت کنند و آخرین حج.

روز بیست و پنجم ذی القعده مدینه را ترک گفتند. پیامبر همه زنهایش را آورده است،شب را در ذوالحلیفه ماندند و سحرگاه احرام بستند و براه افتادند. فریاد لبیک!الهم لبیک! و... در صحرا میپیچد. آسمان تا آن روز چنین نمایشی را در زندگی انسانها به روی زمین ندیده بود. بیش از صد هزار مرد و زن در زیر آفتاب سوزان جزیره،بر سینه تافته صحرای ساکت و مخوفی که تاریخ نامی از آن نشنیده بود به سوی یک قبله راه می پیمودند. از آن همه رنگها،نشانه ها،آرایه ها،پیراهه ها ، حد و رسم های بی شماری که بشر بر چهره زندگی و جامعه خویش بسته است،نشانی نیست. رنگها همه یکی است : سپید، جامعه ها همه دو تاست: پارچه ای بر دوش و پارچه ای بر کمر. اینجا نمایش زیبای بی رنگی حیات انسان است،نمایش برابری اجتماع است،هیچکس را از هیچ کس نباید شناخت. بر این دو پارچه،دوخت حرام است، تا راه برای هر تشخصی بسته باشد، در اینجا همه انسان اند و دگر هیچ! رنگها و نشانه ها و شاخصه ها را همه در ذوالحلیفه ریختنه اند.

محمد میرود و بیش از صد هزار مسلمان یک رنگ و یک جامعه با وی می رود و جهان خیره می نگرد! و تاریخ این پیر غلام خانه زاد دربارها، قصه گوی قصه فرعون و کسری و قیصر،مدیحه سرای دروغپرداز دستگاه هر صاحبدستگاه،نقال مزدور و خلعت ستان رزم و بزم که در عمر دراز خویش پایی به کوچه نگذاشته و سری به قربانیان فقر و رنج و ستم نزده است، خیره می نگرد.

چهارم ذی الحجه وارد مکه شدند. هم از راه،شتابان به سوی کعبه، اینجا همه جمع هستند : الله،ابراهیم،کعبه،محمد و مردم.

محمد آمده است تا در مقام ابراهیم،بت شکن بزرگ تاریخ بشر،ثمره کار شگفت و طاقت فرسای خود را در آخرین روزهای زندگی بر خدا عرضه کند. در پیشگاه او ازمردم بخواهد تا گواهی دهند که وی در انجام ماموریتی که داشته است از هیچ کوششی دریغ نکرده است. به ابراهیم نشان دهد که کار خطیری را که او در جهان آغاز کرده ، وی تا بدینجا رسانده است و بدینگونه پایان برده است، به تاریخ فردا بیاموزد که امت این است و زندگی آینده انسان بر روی زمین این و بالاخره برای آخرین بار با مردم سخن گوید،آنان را ببیند و از همه وداع کند، مردم نیز برای همیشه با آخرین پیامبر صحرا وداع کنند و داستان شگفت این چوپانان مبعوثی که همواره از دل صحرا سر زده اند و بر خداوندان زر و زور شوریده اند پایان گیرد.

پس از طواف ، در مقام ابراهیم،دو رکعت نماز میگذارد( حجه الوداع) و سپس حجرالاسود را دوباره بوسید و بی درنگ به سوی صفا رفت و میان صفا و مروه سعی کرد. در این میان اعلام کرد که هر کس قربانی نیاورده است،عمره بگذارد و احرام خویش را باز کند. ( رفتارش را اینجا نگاه کنید)

این کار بر بسیاری گران آمد و در انجام آن تردید کردند. پیامبر سخت برآشفت و چهره اش از خشم برتافت و با آهنگی که از غضب می لرزید ،گفت : هر چه را دستور میدهم ،انجام دهید،خشمگین به خیمه خویش رفت. عایشه هراسان پرسید ؟ کسی تو را چنین به خشم آورده است ؟ با لحنی که از حالت غضب عتاب گرفته بود گفت : چگونه خشمگین نباشم ؟ فرمان میدهم اما گوش نمی دهند !صحابه ای وارد شد و پیامبر را آشفته دید . با تأسف گفت : ای رسول خدا ! هر کس تو را به خشم آورده است خدا در آتشش افکند. پیامبر گفت : مگر ندیده ای که مردم را به انجام کاری فرمان میدهم و در انجام آن سرپیچی میکنند ؟ اگر می دانستم قربانی نمی آوردم تا مثل اینان احرام باز میکردم.

مردم آگاه شدند که پیامبر سخت آزرده شده است و از کار خویش خجل شدند و به سرعت احرام را گشودند. فاطمه دختر وی و تمامی زنان وی که قربانی نیاورده بودند چنین کردند.

تاریخ آن غلام اشرافی،باز به حیرت افتاد ! یعنی چه ؟ این ملک را صد و اند هزار چاکر است ،چرا خطاکاران را سیاست نمی کند؟ (در حجة الوداع صد و چند هزار نفر همراهش بودند) کو جلاد؟ چرا فرمان قتل و عام نمی‌دهد؟ (تاریخ به این چیزها عادت کرده است و او ناراحت و عصبانی به خیمه میرود)

چگونه حکم میراند این ملک؟ این ملک را چه چیز گرفته است؟ مگر جز با «پرنیانی» و «زعفرانی» میتوان مملکت گرفت؟
یکی زرنام ملک بر نبشته          دگر گوهر آبداده يمانی

به دو چیز گیرند مملکت را         یکی پرنیانی و دگر زعفرانی

یکی شمشیر و دیگر پول. این نه شمشیر میزند و نه پولی در بساطش هست! پس چه طور مملکت را میگیرد؟

آری ! میتوان گرفت و این مرد آمده است که همین را تعلیم دهد. آموزگاران مدرسه های آتن و روم و مدائن. پروردگان تمدن های بزرگ شرق و غرب چه میدانند؟ اینان در دبستان سیاست،جز گرگ و روباه استادی نداشته اند.علی با سپاهیانش از ماموریت یمن رسید. از راه به خیمه فاطمه وارد شد و دید که احرام نبسته است، علت را پرسید و فاطمه توضیح داد. علی بیدرنگ نزد پیامبر رفت، ماموریت خویش را گزارش داد. پیامبر گفت: برو خانه را طواف کن و همچون همسفرانت احرام را باز کن. گفت ای رسول خدا من مانند تو نیت کرده ام. پیامبر باز تکرار کرد: نیتت را بگردان و همچون همسفرانت احرام بگشای. علی با لحن ملتمسانه ای باز گفت: ای رسول خدا در آن لحظه که احرام می بستم گفتم خدایا نیت میکنم بر آنچه پیامبرت،بنده ات و فرستاده ات نیت کرده است. پیامبر لحظه ای در چهره علی نگریست و سپس پرسید: قربانی با خود داری؟ گفت نه ! پیامبر او را در قربانی خود شریک کرد و او بر احرامش باقی ماند و چون حج پابان یافت قربانی را از جانب هر دوشان نحر کرد.

در این هنگام لشگریانی که با علی از یمن بازگشته بودند از وی نزد پیامبر شکایت کردند. قضیه از این قرار بود : در بازگشت، علی که برای دیدار پیامبر در مکه و شرکت با وی در مراسم حج شتاب داشت، مردی را به جای خود بر آنان گماشت تا از دنبال بیایند و خود از آنان پیشی گرفت و به سرعت می تاخت، مرد که چشم علی را دور دید فرصت را غنیمت شمرد و حله هائی را که با علی بود بر لشگریان تقسیم کرد. لشگریان که رسیدند و علی به سراغشان آمد، دید که حله ها را پوشیده اند.به خشم فریاد زد : وای بر شما! پیش از آنکه آنها را پیش رسول خدا برید از تن بیرون آرید. سپس حله ها را از تن یکایک بیرون آورد و لشگریان از رفتاری که علی با آنان کرده بود به پیامبر شکایت بردند. پیامبر بیدرنگ برخاست و خطاب به آنان گفت: «ای مردم از علی شکایت مکنید، سوگند به خدا که وی در ذات خدا و راه خدا، پروای کسی و چیزی ندارد.»

روز ترویه- هشتم ذی الحجه به منی رفتند و صبح فردا پیامبر سر راه به عرفات رفت.

میخواهد با همه مردم سخن بگوید، از حالات پیامبر مشخص است که به کاری بس خطیر می اندیشید.

آفتاب بر بلندی ظهر ایستاده بود و بر سرها آتش میبارید،پیامبر سواره در میان در میان بیش از صد هزار زن و مردی که از همه سو بر او گرد آمده بودند، ایستاد، ربیعة بن امیه بن خلف مامور شد تا سخنان او را تکرار کند . آخرین پیام پیامبر است به امت خویش. باید همه بشنوند، باید یکایک کلمات تا اقصای جمعیت برسد.

همه چیز غیر عادی می نماید: لحظه ای که برای چنین کاری انتخاب شده است، مکان، و وضع و حالت پیامبر و به خصوص سبک خاص بیان.

پیامبر بر بلندی تپه عرفات ایستاده است (جبل الرحمه) و چند نفر را سپرده که صدایش را رله کنند (این به آن بگوید و آن به دیگری)

او خودش به ربیعه می گوید : بگو ای ربیعه به مردم : ای مردم آیا میدانید که این چه ماهی است؟ ( آخرین سخنرانیش) ربیعه با صدای بلند سوال را تکرار می کند. پیامبر منتظر می ماند ( دقت را ببینید) مردم احساس میکنند که باید پاسخ بگویند. میگویند :ماه حرام است.پیامبر ادامه میدهد : به اینان بگو : خداوند تا هنگامی که پروردگارتان را دیدار کنید،خون هایتان و اموالتان را همچون حرمت این ماهتان بر شما حرام کرده است. بگو ای مردم : رسول خدا می گوید : میدانید این چه شهری است ؟ ربیعه تکرار می کند !پیامبر منتظر جواب می ماند ! میگویند : شهر حرام است. اینان را بگو : خداوند تا هنگامی که پروردگارتان را دیدار کنید. خون هایتان و اموالتان را همچون حرمت این شهرتان بر شما حرام کرده است. بگو میدانید این چه روزی است ؟ ربیعه تکرار می کند. میگویند : روز حرام است. پیامبر می گوید : خداوند تا زمانی که پروردگارتان را دیدار کنید ،خون هایتان و اموالتان را همچون حرمت این روزتان بر شما حرام کرده است ، پیامبر با همین سبک به سخن خویش ادامه میدهد.

" ای مردم سخن مرا بشنوید،چه میدانم ! شاید پس از این سال شما را هرگز در این جا نبینم. ای مردم تا آن روز که پروردگارتان را دیدار کنید،خون هایتان و اموالتان همچون حرمت این روز و این ماه بر شما حرام است. شما پروردگارتان را به زودی ملاقات میکنید. شما را از کردارتان باز میپرسد. من گفتم : نزد هر کس امانتی است،باید آن را به صاحبش بازگرداند. هر ربائی هدر است. اما سرمایه تان از آن شماست. نه ستم کنید و نه ستم کشید. خدا حکم کرده است که «ربا نیست» و ربای عباس بن عبدالمطلب همه اش هدر است ( اول حساب خانواده خودش را پس میدهد و بعد...) هر خونی که در جاهلیت بوده است. هدر است و نخستین خونی که از آن چشم می پوشم. خون ابن ربیعه بن حارث بن عبدالمطلب است.

و از خونهای جاهلیت او نخستین خونی است که من چشم پوشی میکنم.

اما بعد. ای مردم، شیطان از اینکه در سرزمین شما اینجا عبادت شود نومید شده است. اما اگر بجز پرستش در اموری که شما حقیر می شمارید اطاعت شود، بدان راضی است، از او بر دین خویش بترسید. ای مردم نسی زیاده در کفر است ( نسی به معنی تعویق انداختن ماه حرام،گاه در جاهلیت چنین می کردند تا بتوانند به جنگ ادامه بدهند) کسانیکه کفر می ورزند بدان گمراه می شوند. آن را سالی حلال میکنند و سالی حرام.زمان دور میزند و بر همان هیئت است که در روز خلقت زمین و آسمانها بود.شماره ماهها در نزد خداوند دوازده ماه است. چهار ماه آن حرام است.سه ماه پیاپی و رجب و مضر. اما بعد،ای مردم شما را بر زنانتان حقی است و آنان را بر شما حقی. حق شما بر آنان این است که کسی را که از او بیزارید بر فرش شما ننشانند و به کار زشتی که مسلم باشد نیازند و اگر چنین کردند اجازه دارید که در بسترها از آنان کناره گیرید و آنان را به نرمی تنبیه کنید. اگر از آن دست برداشتند، روزی و جامعه شان را به شایستگی بدهید. سفارش مرا در نیکی به زنان بپذیرید. اینان در اختیار شمایند و بر خویش اختیاری نیست. شما آنان را بر امانت خدا گرفته اید و با کلمات خداست که آنان را بر خود حلال ساخته اید. پس سخن مرا ای مردم فهم کنید. من ابلاغ کردم و در میان شما آنچه را که اگر بدان چنگ زنید هرگز گمراه نشوید، باقی گذاشتم و آن امری روشن است : کتاب خدا و سنت پیامبرش

ای مردم سخن مرا بشنوید و آن را فهم کنید. بدانید که هر مسلمانی، مسلمانی را برادری است و مسلمانان برادرانند. پس از برادر جز آنچه خود به طیب خاطر میبخشد بر برادر حلال نیست. پس بر خود ستم مکنید.

در این هنگام با چهره ای در زیر آفتاب نیمروز . برافروخته در حالیکه گوئی ماموریت خطیری را به پایان برده است چشم بر آسمان دوخت و پرسید : خداوندا ! آیا ابلاغ کرده‌ام؟ منتظر بماند.

ربیعه آن را به مردم باز گفت و دها هزار ناله به درد برخاست که : آری ابلاغ کردی. پیامبر باز به همان نقطه چشم دوخت و گفت: خدایا شاهد باش!

حج وداع پایان گرفت و محمد مکه را و کعبه را به سوی مدینه ترک کرد و خاطراتی را که همواره در تاریخ. زنده خواهند بود برجای گذاشت.

آخرین ماموریت بزرگش انجام گرفته است و اکنون بزرگترین مرد تاریخ،که عظمیترین رسالتها را پیروزمندانه در جهان به پایان برده است. شهر خویش را برای همیشه ترک می کند . تا با روحی آرام و وجدانی سرشار از توفیق در میان یاران وفادار خویش در مدینه بمیرد.

آینده امت «شرک» از سراسر شبه جزیره ریشه کن شده است و خانه مردم را که بنیانگذار توحید، معمار آن است، از ننگ بتان زدوده و حکومت خدا و مردم بر اجتماع برادران استقرار یافته است.

اما محمد هوشیارتر از آن است که برق پیروزیها نگاه ژرفبین او را از واقعیتهای پنهانی باز دارد. وی بیش از هر کسی اجتماع خویش را خوب میشناسد و آتشهای نفاق، کینهتوزی های قبائلی، تفاخرات قومی و نژادی، جهل عمومی توده قبایل، اشرافیت،خشونت و پلیدیهای جاهلیت را در زیر پوشش اتحادی که به دست ایمان، شمشیر و سیاست پدید آمده است به روشنی می بیند. وی میداند که گرچه قدرت رهبری و نفوذ معنوی وی توانسته است همه سران قبائل و اشرافیت قری را به زیر لوای اسلام کشاند، اما بی شک، پرورش روحها و رسوخ ایمان تازه در اعماق مغز و دل یک ملت و بارور شدن وجدان دینی در نفوسی که تا جاهلیت، ده سال بیشتر فاصله ندارند به زمانی طولانی نیازمند است و باید نسلهائی بر آن بگذرد.

پیامبر خطر را احساس کرده است، هر چه به مرگ نزدیکتر میشود آینده این امت جوانی که اکنون جامعه اعتقادی و برابری بر تن دارد و سیمایش را برق پیروزیهای پیاپی بر افروخته است در نظرش مخوفتر مینماید. پدر به زودی باید جهان را ترک گوید، اما سرنوشت این کودک دهساله ای که پس از وی باید بر روی پای خویش بایستد و در رهگذر تند بادهای وحشی حوادث شومی که بیدرنگ از همه سو بر خواهد خاست ایستادگی کند،چه خواهد شد؟

دو امپراطوری نظامی بزرگ، از دو سو برای دریدن این جوانی که به زودی سرپرستش را از دست خواهد داد دندان می نمایند.در شبه جزیره ابوسفیانها و معاویه ها و منافقان دیگری گوش خوابانده اند و مسیله و اسود عنی آشکارا سر بر داشته اند. اما محمد هرگز از دشمن نمی هراسد ، هر چند نیرومند باشد. زندگی سیاسی وی این را نشان میدهد و قرآن نیز همه جا از پیروزی گروهی اندک بر گروهی بسیار سخن می گوید، آنچه روح وی را سخت پریشان داردخطر داخلی است، نفاق و اختلاف، احیای روح جاهلی در متن جامعه اسلامی، غرض ورزی های شخصی است، بی شک محمد ،دست کم همچون یک رهبر بزرگ نهضتی و مسئول جامعه ای، در این لحظات عمیقا به سرنوشت امتش و خطراتی که پس از وی آن را تهدید خواهد کرد می اندیشد و باید بیندیشد.

پس از محمد، سرنوشت این جامعه تازه پایی که از سنت سیاسی بی بهره است، زیربنای اجتماعی ریشه داری ندارد، اجتماعی است که نهادهای قبائلی در آن هنوز سخت و نیرومند است و به خصوص سرانش فاقد هرگونه تجربه سیاسی و فرهنگ حکومتی و مدنی اند و اصولا رشد سیاسی آنان آنچنان نیست که رهبری اجتماعی- که به سرعت رشد می کند- بدان نیاز دارد.

اینها مسائل خطیر و حیاتی است که محمد را در این لحظات بشدت رنج میدهد.

زمام این کاروان بزرگ را پس از وی چه کسی به دست خواهد گرفت؟آیا پیامبر باید به این سوال پاسخ گوید؟ آیا وی در اینجا مسئولیتی ندارد؟ آیا توده عرب آن روز به مرحله ای از رشد سیاسی رسیده است که چنین مسئولیتی را از پیشوای جامعه، پیشوائی که در عین حال متفکر و صاحب مکتب این جامعه نیز هست، کاملا سلب کند؟ آیا دموکراسی- دموکراسی یی که پس از دو قرن که از انقلاب کبیر فرانسه می گذرد در اروپای غربی هنوز جامعه ای را که شایستگی آشنایی با آن را داشته باشد بدست نیاورده است- در میان اوس و خزرج،قریش و غطفان و هوازن و ثقیف و... بدان حد رسیده بود که خود سرنوشت جامعه ای را که فقط و فقط بیست و سه سال تاریخ دارد، در دنیای آن روز بدست گیرد؟ آیا رهبری آینده این امت را محمد بهتر تشخیص تواند داد یا توده قبائل و حتی سعد بن عباده و ابوعبیده جراح و عبدالرحمن بن عوف و عمر و ابوبکر و عثمان و طلحه و سعد و زبیر؟

چگونگی برگزاری انتخابات سه خلیفه نشان داد که دموکراسی غربی که ملتهای نوخاسته، ایمان خویش را در سالهای اخیر نسبت بدان کمابیش از دست داده اند در جامعه آن روز عرب تا چه حد قادر بوده است که مردم را از دخالت شخص پیامبر در تعیین سرنوشت سیاسی آنان بی نیاز سازد.

پیامبر یکایک چهره های برجسته امت خویش را که احتمالا زمام حکومت را پس از وی به دست خواهد آورد بررسی می کند. وی خوب میداند که فکر برابری انسانی و برادری اسلامی و اصالت تقوی و علم و فداکاری، گرچه در مغزهای مسلمانان و حتی اصحاب بزرگ وی رسوخ کرده است و بدان سخت اعتقاد یافته اند، اما هنوز در احساس و وجدان اخلاقی آنان راه ندارد و یا سرشت روحی آنان عجین نگشته است، چه همواره احساس، دیرتر از اعتقاد تغییر می یابد.

از این رو شک نیست که برای زمامداری آینده چهره های در اذهان مردم طرح خواهد شد که در رگهای آنان خون شرف و نجابت جاهلی و در خاندانشان حیثیت قومی و اجتماعی را شناخته باشند.چهره هایی که تشخیص و جاذبیت خویش را تنها از خدا و ایمان و جهاد و تقوی و سابقه اسلام نگرفته باشند. چه ، بی شک هنوز مردمی که شخصیت روحی و عاطفی و وجدان پنهانیشان در جاهلیت شکل گرفته است، در اسلام نیز ناخوداگاه چنین خواهند بود.

از این رو بی شک، پس از وی مردم بر رجال و اشراف قوم «اجماع» خواهند کرد : ابوبکر بن ابی قحافه شیخ قریش و شریف بنی تیم، عمر بن خطاب شریف بنی عدی،سعد بن عباده شریف طایفه خزرج، عثمان بن عفان مردی که نسب از دو کس دارد، عبدالرحمن بن عوف شریف طایفه بنی زهره و از همین طایفه است سعد بن ابی وقاص، ابوسفیان بن حرب و معاویه بن ابی سفیان روءسای بنی امیه – قوی ترین طایفه قریش مکه- عباس بن عبدالمطلب و علی بن ابیطالب چهره های برجسته بنی هاشم.

پیامبر اینها را خوب میشناسد ؛ جز سعد بن عباده رئیس خزرج و ابوسفیان و معاویه، همگی از نخستین گروندگان به اسلام اند، در آن روزهای دشواری که دوستی با محمد و ایمان به اسلام جز شکنجه و مرگ و تبعید پاداش دنیوی نداشت.

اما رهبری جامعه تازه پایی که صدها خطر از داخل و خارج آن را تهدید می کند، رهبری که مسئولیت سیاسی و فکری جامعه را توأمان دارد، نه چنان مسئولیتی است که تنها اعتقاد واقعی به نبوت محمد آن را بتواند کفایت کند.
مردی باید که همچون محمد در استعدادهای گوناگون انسانی، فردی و اجتماعی، معنوی و سیاسی، برجستگی ویژه ای را دارا باشد.

معاویه و ابوسفیان گرچه از نظر قدرت اجتماعی از همه این رجال برجسته اصحاب بیشترند، اما سابقه شان در جاهلیت و خصومت با اسلام به مراتب بیشتر است تا اسلام. باید چندی بر آنان بگذرد تا خاطره بدر و احد را، هم آنها فراموش کنند و هم مردم. از این رو بی شک، بلافاصله پس از مرگ پیامبر زمینه ای برای بدست آوردن قدرت ندارند.

ابوبکر یکی از دو سه نفری است که بیش از همه در میان مردم نفوذ دارد. سابقه اش در اسلام، دوستی شدیدش با محمد و قرابت و خویشاوندی با وی و نیز شخصیتی که از نظر اجتماعی در جاهلیت داشته است ، نام او بر سر زبانها خواهد انداخت. اما وی مردی فرتوت است و گذشته از آن، بسیار نرم خوی و در همه کار آسان گیر. مسئولیت سیاسی و اجتماعی مملو از خطر، جدی تر از آن است که با چنین روحی سازگار آید.

عمر مردی است برخلاف ابوبکر، خشن، متعصب و بسیار جدی و به اصلاح اروپائی ها عنصری است اصولی، در اجرای آنچه عدل می داند و اصل کمترین نرمش و گذشتی ندارد. ورود او به جمع اندک یاران محمد در مکه آنان را نیرومند ساخت. هرگاه سخن از تصمیمی یا قضاوتی درباره دشمنی یا دشمنانی در میان بود که به اسارت مسلمانان افتاده بودند، پیشنهاد ابوبکر محبت و آزادی بود و پیشنهاد عمر اینکه : ای رسول خدا ! اجازه دهید گردنش را بزنم! اما وی به همان اندازه که یک مجری بسیار شایسته و جدی بود ابتکار و استنباط نداشت. روح قوی داشت اما فکر سطحی. مردی که در کار قدرت خارق العاده ای از خود نشان میداد، هرگاه که یک یک مسئله اعتقادی و فکری پیش می آمد بسیار ضعیف می نمود و خود همواره به خطاهای فکری خویش اعتراف میکرد. رهبری امت اسلامی و به خصوص جانشینی پیامبر تنها یک مسئولیت اجرائی و سیاسی نیست.

خلیفه را در اسلام با رئیس دولت در یک حکومت جمهوری در رژیمهای امروز نمی‌توان مقایسه کرد ولی در عین حال رئیس حکومت و نیز ایدئولوگ حزبی که حکومت براساس ایدئولوژی آن استقرار یافته است محسوب میشود. از این رو است که سطحی بودن زمامدار امت اسلامی و عدم آشنایی عمیق با روح و حتی نص قرآن، شایستگی نعهد مسئولیتهای خطیری را که محمد بر عهده داشته بسیار ضعیف می کند (عکس العمل شگفتی که در مرگ پیامبر نشان می دهد و به خصوص پاسخی که به یادآوری ابوبکر می دهد و بالاخص توصیه عجیبی که برای آزادی بردگان عرب می کند " بدلیل اینکه خداوند از اعجام بردگانی را در اختیار ما قرار داده است و دیگر نباید عرب را برده کرد " و بسیاری از اینگونه) چه برای ادامه راه محمد و رهبری امت وی، علم و پختگی فکری و آشنائی با عمق مکتب او به همان اندازه ضروری است که لیاقت و تقوی. عثمان، خویشاوند محمد و داماد مضاعف وی است، مردی است مقدس مآب، اما بینش کوتاه و جهان بینی بسیار تنگ و ضعیف وی چنان است که مدت همکاری یی که با پیامبر داشته است کسی کوچکترین کار برجسته ای از او سراغ ندارد. وی یک مرد اشرافی مسلمانی است که هرگز روح و جهت طبقاتی و عمق اسلام را نمی تواند حس کند. اسلام را جز «شعائر» و رهبری اسلام را جز «تعظیم شعائر» نمی داند. عشق به ثروت، تجمل و قوم خویش پرستی و تعظیم رجال و صاحبان زر و زور و خون در روح او چنان نیرومند است که پیوندش را با جاهلیت نزدیکتر و استوارتر از اسلام کرده است. خطر بزرگ، انتساب وی به خاندان نیرومند و خطرناک بنی امیه است و بی شک وی با چنین روحی و بینشی که دارد جز آلت فعلی برای این دشمنان قوی و لایق و هوشیاری که اکنون نقاب اسلام بر چهره بسته اند، نخواهد بود؟

سعد بن عباده، رئیس قبیله خزرج که خدمات ارزنده وی به اسلام بسیار ارجمند است، اما وی هرگز خود را به عنوان یک شخصیت فکری و سیاسی برجسته ای نشان نداده است. وضع اجتماعی وی چنان است که وابستگی او به قبیله، مشخص تر از موقعیتی است که در جامعه اسلامی دارد. وی بیشتر به عنوان رئیس قبیله تلقی میشود که اسلام را یاری کرده است و خلوص و صمیمیت و فداکاری و شهامت بسیاری از خویش نشان داده است. تشخص قبیله اش بیشتر از حیثیت اسلامی او در میان توده و نیز اصحاب بزرگ به چشم میخورد، بیشتر وابسته به این اجتماع است تا پیوسته؛ گذشته از آن قریش و حتی طایفه اوس چگونه رئیس قبیله خزرج را به عنوان یک رهبر خواهند پذیرفت؟ وی فاقد آن معنویتی است که اصحاب کبار، از مهاجر و انصار بتوانند به سادگی امامت وی را تحمل کنند.

سعد بن ابی وقاص بیشتر یک عنصر نظامی است تا سیاسی و اجتماعی به خصوص فکری و مذهبی. عبدالرحمن بن عوف گرچه از سابقون است ، اما هنوز اشرافیت و مال دوستی و میل به تجمل را از جاهلیت به همراه دارد. منفعت و حقیقت چنان در چشمان وی بهم درآمیخته اند که به سختی میتوان از هم باز شناسد پیامبر در حالی که دارد بر میگردد. یکی یکی یارانش را زیر نظر میگذراند و ارزیابی می کند،که فردا دور چه کسی جمع خواهند شد. عثمان این طور است. ابوبکر این طور است. سعد بن ابی وقاص این طور است. عبدالرحمن این طور است. تا به علی میرسد. در این میان علی برجستگی خاصی دارد ( همین جاست حمله کرده اند که چرا علی را آخر آورده‌ای؟ آخر جنسهای بنجل را اول میاورند) وی تنها صحابی نامی محمد است که با جاهلیت پیوندی نداشته است.
.
نسلی است که با اسلام آغاز شده و روحش در انقلاب محمد شکل گرفته است. ویژگی تربیتی دیگر وی آنست که دست مهربان فقر او را از خانه خویش،در آن دوره سنی که نخستین ابعاد روح و فکر انسان ساخته میشود،به خانه محمد میبرند و تصادفی بزرگ کودک را با داشتن پدر ،به خانه محمد میبرد ، در آن موقع خیلی غیر عادی است که بابایش زنده ،مشهور و متشخص باشد و بچه اش را به دست پسر عمو بسپارد. تا روح شگفت مردی که باید نمونه یک انسان ایده آل گردد. در مدرسه ای پرورش یابد که محمد در آن آموزگار است و کتاب قرآن ، از هم آغاز با نخستین پیامی که میرسد ،آشنا گردد و بر لوح ساده کودک خطی از جاهلیت نقش نپذیرد. مرد شمشیر ،سخن و سیاست. احساسی به رقت یک عارف و اندیشه ای به استحکام یک حکیم دارد. در تقوا و عدل چنان شدید است که او را در جمع یاران تحمل ناپذیر ساخته است. آشنایی دقیق و شاملش با قرآن قولیست که جملگی برآنند ، پیامبر در بازگشت از حجه الوداع دارد در ذهنش در مقایسه با یاران دیگرش ،که فردا روی کار می آیند تخیل می کند. شرایط خاص زندگیش خصوصییش،زندگی اجتماعی و سیاسیش و پیوند با پیامبر و به ویژه سرنوشت روح و اندیشه اش همه عواملی است که او را با روح حقیقی اسلام ،معنای عمیقی که در زیر احکام و عقاید و شعائر یک دین نهفته است و غالباً از چشمهای ظاهر بین پنهان است. از نزدیک اشنا کرده است. احساس و بینشش با ان عجین شده است و روی یک وجدان اسلامی دارد و این جز اعتقاد به اسلام است.

 




كليه حقوق محفوظ ميباشد
Copyright © 1997 - 2017